یا علی رفتم بقیع اما چه سـود
هر چه گشـتم فاطمه آنجا نبود
یـا علــی قبر پرســتویت کجاســت؟
آن گل صد برگ خوشبویت کجاست
هر چـه باشد ما نـمـک پرورده ایم
دل به عشق فاطمه خوش کرده ایم
قلب مـا را یا علـی خون کرده ای
در کجا گُل را تو مدفون کرده ای
بین قـبـر و مـنـبـر پیغمبر اسـت
در بقیع یا اینکه جای دیگر است
یا علــی قبرش میان خانه است
شیعه با مولا مگر بیگانه است
عاشقم مثل تو عاشق نیستم
واقف از سـرّ شـقایق نیستم
خصـم با آیینه طاها چه کرد !
میخ در با سینه زهرا چه کرد
یــا علــی بگذر ز بی پرواییم
هر چه هستم مکتب الزهراییم
نقش محبت حضرت فاطمه(س) در محشر :
از حضرت سلمان نقل شده كه رسول خدا دربارهى محبت فاطمه فرمودند:
يا سلمان! من احب فاطمه بنتى فهو فى الجنه معى، و من ابغضها فهو فى النار.
يا سلمان! حب فاطمه ينفع فى ماه من المواطن، ايسر ذالك المواطن الموت و القبر و الميزان و المحشر و الصراط و المحاسبه...
يا سلمان! ويل لمن يظلمها و يظلم بعلها اميرالمؤمنين عليا، و ويل لمن يظلم ذريتها و شيعتها.
اى سلمان! هر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد، او در بهشت و كنار من خواهد بود و هر كس او را دشمن بدارد گرفتار آتش مىشود.
سلمان! علاقهمندى به فاطمه در صد جا به درد مىخورد: از جملهى آنها : هنگام مرگ، عالم برزخ، درياى ميزان، عرصات محشر، پل صراط و محاسبهى اعمال.
سلمان! واى بر كسانى كه به او ظلم كنند و واى بر آنان كه به شوهر او جفا نمايند، حتى واى بر ستمگرانى كه به فرزندان و شيعيان وى ستم كنند.
فقط حیدر امیر المومنین است ...
با همه لحن خوش آواييم در به در کوچه تنهاييم
اي دو سه تا کوچه زما دور تر نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کني محنت اين قائله را کم کني
کاش که همسايه ما مي شدي مايه آساني ما ميشدي
هرکه به ديدار تو نائل شود يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامي جان منست نامه تو خط امان منست
اي نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز به چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مدد کار ما کـــي و کجـــا وعــــده ديــــدار مــــا
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه های شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابرا
کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله وامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکّر لب سرمست دانست که مخمورم وجامی نفرستاد
چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبراز هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی بغلامی نفرستاد
چقدر زيباست كه در اوج تنهايي و غم
،
و نفرت و بد خواهي بعضي از دنيا پرستان،
كسي را داشته باشي كه عاشقانه نامش را
زمزمه كني
و به شوق ديدنش هر روز پنجره ها را باز بگذاري
و هر وقت دلت خواست در فراقش گريه كني
من منتظرم
مثل افق كه هر سپيده منتظر آمدن آفتاب است
مثل كبوتري نا آرام
كه براي اولين بار انتظار را در آشيانه تجربه مي كند
مثل عاشقي كه منتظر نامه دلدار است
مثل چشم ماه كه هرشب براي ديدن تو بيدار است
کامم ار تلخی غم چون زهر گشت باتگ نوش خوشگواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند وبلا کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رودست در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد
راز عاشق بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا راز داران یاد باد
با کریمان کار ها دشوار نیست
چون در این دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
در دل تو مهر حق چون گشت نو
هست حق را بی گمان مهری به تو

